پاسخ چهار نفر مرا سخت تکان داد
او گفت:
اي شيخ خدا ميداند که فردا حال ما چه خواهد بود...
دوم مستي ديدم که افتان و خيزان راه ميرفت
به او گفتم قدم ثابت بردار تا نيفتي
گفت تو با اين همه ادعا قدم ثابت کردهاي؟
سوم کودکي ديدم که چراغي در دست داشت
گفتم اين روشنايي را از کجا آوردهاي؟
کودک شعله را فوت کرد
و آن را خاموش ساخت
و سپس گفت:
تو که شيخ شهري بگو که اين روشنايي کجا رفت؟
چهارم زني بسيار زيبا
که در حال خشم از شوهرش شکايت مي کرد
گفتم: اول رويت را بپوشان
بعد با من حرف بزن
گفت: من که غرق خواهش دنيا هستم
چنان از خود بيخود شدهام
که از خود خبرم نيست
تو چگونه غرق محبت خالقي که از نگاهي بيم داري؟
ایسنا
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 14:45 توسط کریم ایرانی
|